یا حق
شكار كار غريبي است و نميشود آنرا پيش بيني كرد و همين آنرا هيجان انگيز مي كند. معذالك در زماني كه شخص شكار مي كند فقط طعمه را به دام مي اندازد ولي اگر كمين كننده و شكارچي باشي، خودت را نيز به دام خواهي انداخت و با اين كار هرگز از خودت غافل نخواهي شد.
افرادي كه كمين و شكار كردن مي آموزند، نه تنها به بي عيب و نقصي دست مي يابند، بلكه هميشه شاد و سرزنده هستند، آنها هنرمندان ماهري مي باشند كه هرطور دلشان بخواهد با مردم رفتار مي كنند، زيرا در اثر تمرين كمين و شكار كردن جنون اختياري را آموخته اند!
اولين اصل هنر « كمين و شكار كردن» اين است كه سالك خودش ميدان مبارزه را انتخاب نمايد. يك سالك هرگز قبل از آنكه ميدان رزم را بشناسد، پاي بدان نمي گذارد.
دومين اصل هنر « كمين و شكار كردن» كنارگذاشتن چيزهاي غيرضروري است. سالك نبايد از دنيا براي راحتي خود استفاده كند. بايد قانوني داشته باشد و قانون « كمين و شكار كردن» براي هركسي قابل اجراست.
هيچ چيز را پيچيده نكن. سعي كن ساده بگيري. تمام تمركزت را بكار ببر تا تصميم بگيري كه آيا وارد ميدان مبارزه مي شوي يا نه، زيرا هر مبارزه اي مبارزه براي حيات است. اين سومين اصل هنر « كمين و شكار كردن» است. سالك مبارز بايد بخواهد و آماده باشد تا هم اكنون و همين جا آخرين حالتش را بگيرد ولي نه بطور درهم ريخته.
خودت را رها كن. از هيچ چيز نترس. تنها درآن صورت اقتداري كه ما را رهبري مي كند راه را برايمان باز و به ما كمك مي كند و اين چهارمين اصل هنر « كمين و شكار كردن» است.
پنجمين اصل هنر « كمين و شكار كردن» اين است كه وقتي سالك با چيزهاي عجيب و غريب روبرو مي شود كه نميداند با آنها چه كند، لحظه اي عقب نشيني مي كند و فكرش را به طرف ديگري مي برد و وقتش را صرف هركار ديگري مي كند، هر كاري كه باشد.
سپس بايد ششمين اصل را نيز به كار برد. در مبارزه براي حيات، يك ثانيه ابديت است. ابديتي كه مي تواند در مورد نتيجه كار تصميم بگيرد. مراد سالك پيروز شدن است و به همين علت او وقت را فشرده مي كند. سالك مبارز يك لحظه را هم هدر نمي دهد.
دون خوان
درد انسان
درد انسان متعالی
تنهایی و عشق است!
دکتر علی شریعتی
اول ماه مبارک رمضان سال ۱۳۸۸
آن روز که سیلاب آن همه نور
از شب این دره به گورستان ستاره می رسید
تو کجا بودی ببینی و بر بی راه ماندگان مجبور
چه رفته است ؟
حالا که آب ها از آسیاب افتاده
البته برخاستن باد
از وزیدن پلک هر پرده ای پیداست
و چاقو هیچ نگفت
آن روز لعنتی
آن روز که هر سایه در این عبور
علامت آشکار هزار دلهره از مبادای حادثه بود
تو کجا بودی ببینی خوابهای گلو بریده ی این چلچله
به تعبیر چند چاقوی برهنه از پرپر پاییز گذشته است ؟
از تو می پرسم
آن روز که به بارانی ترین دیدگان دریا
اجازه ی به یاد آوردن یکی قطره از مخفی ترین مویه ها نمی دادند
تو کجا بودی ببینی چند هزاره هق هق سوخته
چشم به راه دریدن گریبان و گریه است ؟
حالا که هر سینه ... نیستانی از ناله های نی است
معلوم است : در بارش بی سرانجام این گفت و گو
سنگ را نیز سهمی از مگوی هر پس چرایی در پی است
حالا هرکس به راه خویش
ما هم همین که بر کناره ی هر چه قبول
تا وقتش که ترا باز خواهیم بخشید
تا وقتش که باز با هم ترانه خواهیم خواند
و اصلا به یادت نمی آوریم
نه گور بی راه ماندگان مجبور و
نه هق هق مادرانی که در مویه نشین
و چاقو هیچ نگفت
فقط ماه داشت با قوس بریده ی خودش گفت و گو می کرد...!
خدایا ...!
با این دستهای زمینی خالی برای او چه بنویسم.
برای آنهایی که مهربانترین و زیبا ترین بنده تو هستند
خدایا ...!
چگونه پیش او حاضر شوم در حالی که هیچگاه او را ندیده ام
خدایا...!
چگونه پیش او حاضر شوم در حالی که حنجره ام مرده است و هیچگاه نام او را صدا نکرده است.
خدایا...! به دستهای تهی که به آسمانت قد کشیده شده نگاه کن و به من لیاقت بده
لیاقت مهربانی آن دورا.![]()
![]()

خداوندا دختر باران را نصيبم کن.
و بگذار تک نگاه او در آن روز يکشنبه باشد برای من و او ٬
و نخواه که آن تنها رويايی باشد برای من تنها.
خداوندا ٬ صدای لرزش قلب مرا در لحظه ی ديدارش ٬ شنيده ای ٬ به گوش او هم برسان.
خدايا صداقت نگاه مرا در آن لحظه های شيرين ديدنش ٬ ميدانی ٬ به او هم بفهمان.
...
اما اگر مي خوابيدي و اگر در خوابت ، رويايي مي ديدي و اگر در رؤيايت به بهشت مي رفتي و در بهشت گلي عجيب و زيبا را مي چيدي و هنگامي كه بيدار مي شدي آن گل را در دستت مي ديدي آنوقت چه ؟؟؟
آنوقت چه نیلو ؟؟
(راستی نیلو جان نمی تونم برات کامنت بذارم چون کد کامنتات فعال نیست، اشکال از کجاست؟)
گم کرده ام در هیاهوی شهر
آن نظر بند سبز را
که در کودکی بسته بودی به بازوی من
در اولین حمله ناگهانی تاتار عشق
خمره دلم بر ایوان سنگ و سنگ شکست
دستم به دست دوست ماند
پایم به پای راه رفت
من چشم خورده ام
من چشم خورده ام
من تکه تکه از دست رفته ام
در روز روز زندگانی ام...
...
نیلو باید یه حقیقتی رو برات فاش کنم!
یاحق
سربسته باش پیشانی شکسته
زنهاری که از این خزان خسته می وزد
چیدن محبوبه های شب را
تنها به یاد خواهد داد...
